تبليغاتX
دل نوشته های یک ذهن سیال .....

دل نوشته های یک ذهن سیال .....

نبودن هیچگاه به سختی فراموش کردن یک لحظه بودن نیست...

سین هفتم

تشنه کام کلامی خفته بر زبان

پیش و پس زمانی نامعلوم ، اویی به عزا نشسته

اذکارش زمزمه ای غریووار بر برهوت شهر خفته

و سیاهی را مانستی

شرمسار هر لرزش دست و هر سودای چشم و هر لغزش تن

استاده بر عرش به فرش افتاده

به نوش جویده جویده رذالت

و عنکبوت پرسه زنان بر بغض بیوه ی بی حصار

و نگاه مترسک وار بر کالبد سلاخی شده

لمس انگشتان لعنت  شده

رخنه در روح نفرین آه هر عطش

فریاد بستر بیقرار

دلقک عبوس زندگی پای کوبان در پای یک حجله هوس

و سین هفتم

: سلاخی روح بیوه ی بی حصار تا لبخند یک فاجعه ی معصوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 18:12  توسط زارامینو  | 

خواب گردوار در سیاهی قیرگون شبانگاهیُ در جستجوی منیت به یغمای خواب رفته

از خاطرم گذشت مدخل این سراب مفلوکی است که چون نعشی بر بستر آرمیده

دلم غنج می زد

چشم بستم تا تاریکی نگاهم را نیازارد

روشنایی راکد شد ُ روشنایی در راه ماند

و کورکورانه پای کشیدم به میعادی مقدر

زانو افکندم بر پای بتانی نادیده در راه

چشم فشردم که تاریکی کابوسم را آشفته تر میساخت

هیچ معنایی ُ معنا به تیغ جلادان سر بریده شد

و هزاران تازیانه زدند ُ به تهمت ما بودن ُ بر منی که من نبودم

حمال بودم ُ حمالی از  بار  باورهاتان

و در سنگلاخی رو به انتها و ظلماتی که تا پس این انتها به تاریکی میرسید

یک دیوار معنای مانده فاصله ُ بین خود به نعش مانسته و من به راه رفته

چشم گشودم ُ تاریکی در من رخنه کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 21:1  توسط زارامینو  | 

..........

کابوسی از تصویر من

منی در کالبد دیگری

چشمانش را به دستانش هدیه داده بود

تا سطر سطر پشیمانی اش با ناخن هایش بر پوستش خراشیده شود

پای کوبان به سمت زوالی نامعلوم

حواس خیابان گیج هن هن پاهای کشیده شده بر سنگفرش بود

و خیالی که نمیگذاشت خط های دفتر ، خطوط ناخوانده اش را در بند کنند

پلک در آغوش پلک.

و غوغایی در نگاهی خفته

مترسک غمگین نگاهم که نگاهت را هی میکرد

خورشید آرمیده و گرمای بستر خیال طلوعش را گرفته بود

چرخی از تشویش مبهم در بستری در انجماد کابوس

و قطره قطره مذابی که انجماد بستر را به فنا برد

بر میخیزم در آغوشی از بودنت و بوسه ای داغ بر نگاه خفته ات

دستی که نوازشش را بلعیدی پیوندی با قلبی آشفته دارد

چند لحظه مانده به دلتنگی!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:30  توسط زارامینو  | 

تا کجا

ساعت از روز گذشته بود

و من در کوچه ی رو به غروب همیشگی ات

درست روی بغض همیشه ناشکسته ایستادم

دست بر لحظه لحظه خاطرات نبوده میانمان میکشیدم

گام گام فاصله مان را میشمردم

به خیالم آسمان گر گرفته

به گمانم هوا بارانی ست

و پاکبانی که قطره های باران را تی میکشید

کسالت لبخندش را ول میکرد در نگاهم

نگاهم خسته تر از آنی بود که دهانت را مست کند

تا نامم را فریاد کنی

بی شک تو در زنجیر زمان نبودی

سوزش باد یا هجوم غم یخ زده

نمی دانم

صدای اشکهایم را نشنیدی

و نگاهم سال ها در کوچه ای رو به غروب همیشگی ات به شبگردی نشست

و انگشتانم تمام خط چین فاصله مان را با علامت سوالی مملو کردند

علامتی لرزان از نبودنت

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 9:4  توسط زارامینو  | 

کشاکش

بیغوله از کثافت چرکین دو بودن

بودنی در هراس بودن نافرجام

و بودنی تا پایان بودن....

پژواک ناله های شبانه در پس نگاه ممهور ندیدن

تیناب رهای بدون پرده دژم اصالتی در خواب مانده

گام تا گام آخر

..........

فرای غریب بودن نافرجام

شرر شرر جنون پوشالی در آغوش هیچ

لخته لخته دریدن غرور هزار ساله ی  به یغما رفته

آه و آه های شبانه و زنگاری که خط به خط به جد در محو نبودن بود

.........

در سوی غریب تا پایان

نغمه ای تاژ ناشنوده ، پشت به پشت نسیان اصالتی در خواب مانده

مست عشق بازی جسمی  با بوی تعفن خیانت ناخواسته

آه و آه های شبانه ی در نطفه مانده

در بستری به هم خوابگی هرزگی باکره ای فاحشه ...


---------------------------------

*  دخترکی آشنا که همه را به هیچ میپندارد و خود را به پوچ میفروشد.

* تیناب : رویا

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 11:35  توسط زارامینو  | 

تار

بر ساز میرقصد

ساز نوا میکند

نوا فریاد

فریاد پرواز

اوج میگیرد

تمامت کرخت

فریاد فرود می آید

فریاد در تمامیتت رسوخ میکند

فریاد تو را در بر میگیرد

مسخ شده ای

بر ساز زخمه میزند

ساز میرقصد

نوا تو را به اوج میبرد

تمامت کرخت

خاموش

هم آغوشی با نوا

فریاد میگرید

پلکت میپرد

کور میبینی

کر میشنوی ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 12:32  توسط زارامینو  | 

باز نوشت....

عاشق بودند، خمار و آشفته 

زیباترین بود و معشوق تنها ترین

:"پدر گفت بیا . مرا به همسری ات در خواهد آورد"

برق نگاه و لبخندی به عظمت زیبایی اش و غربت تنهایی.


جشن ، هلهله ، همگان بودند.

به حجله رفت

:"زیباترین تو از آن منی. تنها از آن من بی کس "

طنینی مردانه با تمسخر :" تو نیز از آن منی، بی کس"

و صدای خنده بد مستی شان.

تنها قطره ای اشک و نفرتی

.............

لاشه ی زنده ای در زیر چادری سیاه

:" بیمار است. سلاخی اش کن ، سلاخ "

گلوی لاشه بر چوب

نفرتش مهار شده ی ویرانی، سلاخی

تبر را برداشت

_خندها پر صدا در گوشش همچنان در گردش

نگاهی به لاشه ی زنده در زیر چادر سیاه

_ زیباترین او را به حجله ی تمسخر وانهاد

لاشه از عذاب خلاص شود

تبر را بلند کرد. به بالای سر برد. و نفسی از حسرت

لاشه تکانی خورد

دستش را محکم کرد. انگشتانش را بر چوبه ی تبر فشرد

آهی برخواست و زمزمه ای گنگ

گوشش از صدای خنده پر بود

زمزمه بلندتر شد. به بلندای فریادی

:" امان ده آشفته ، امان. ! خمارم من . خمارت "

خنده خاموش شد. لرزید . بر زمین افتاد

چادر سیاه در گوشه ای

زیباترین محو بود . محو در لاشه ای از عفونت.

تنها زمزمه آخرین شب

همای نجوای شیرین با هم بودن.

:" نخواستم آشفته . نبودم من . ببخش. خلاصم کن"

و تنها نگاه

تبر در دست. ضربتی با تمامی عشق

در برش آرمید. آرام. در آغوشش کشید

و گفتند

:" سلاخی آشفته ، خمار لاشه ی زیباترین شد . و خونش بستری برای خوابش. خوابی طولانی"



+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 19:41  توسط زارامینو  | 

.....

وقتی که آتش بغض تمام تنت را در بر میگیرد

و فریادی خاموش بر لبانت جاری است

وقتی که نقش سنگفرش خیابان تنها پناه چشمان به آب نشسته ات شده اند

وقتی بند بند وجودت در هم میشکند

وقتی که پاهایت بر زمین کشیده میشود

وقتی گونه هایت از جنگ اشک و باد منجمد شده اند


این منم

در انتظار یک...

و نمود همان تکرار مکررات زندگی و بس....


پی نوشت :

1- دلم از کسی گرفته            که میخوام براش بمیرم

2- این نیز بگذرد....

3- میان تمام لبخندها اشکی نهفته است و کاش همیشه پنهان بماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10:18  توسط زارامینو  | 

بی نام

و چه زیبا میخندی ، وقتی که تمامی هستی را به زیر سوال بودن میبری

و اشک های سیاه نافرجامی بر روی کاغذ خط خورده

که تمامش رنگین دستان به حسرت قلم نشسته اند

ارتعاش لبان بدون صدایی خاموشی میشکند

و لرزش افکار پی در پی.....

درز درز ترک های وجود از بوی شهوت ناخواسته مملو و سکون مطلق در اختیار

قطره قطره تاریکی بر مژگان

حنجره دریده

چشمان به سیاهی نشته

لبهای مرتعش و خاموش

افکار لرزان و ترک های مملو از شهوت

دستان آویزان در دوسوی حجمی اثیری

و چه زیبا میخندی

جمجمه ویران وتکه های سربی اندیشه بر زمین

و زمین می بلعدش

شاید بزاید طرحی نو از اندیشه بر روی حجمی از بودن

و نادانسته در روزی فراتر از فرداها

جمجمه متلاشی  و اندیشه ها ی سنگین بی وزن نشسته بر کمر باد

تا زمینی در فرامرز های این زمین باطل را  بارور کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 12:25  توسط زارامینو  | 

.....

از موهای ژولیده م واسه خودم طناب دار میبافم و از مدار خورشید شب چوبه ی دار. بکارت ذهنم دست نخورده باقی مونده. عجب باکره پاکدامنی ام من.

دیگه روی پنجه هام بلند نمیشم تا کتابای قفسه بالا رو ببینم. بوشون منو سر کیف نمیاره. راستش حالم از کتاب به هم میخوره.

دیگه از خیانت مردای زن دار هم دلم نمیگیره بذار خوش باشن. به من چه.

هی روزگار! نه یقه ای دارم که از سوز سرمای نبوده توش قایم شم. نه پاتوقی که برم و یه سیگار دود کنم. اصلا مگه بلدم سیگار بکشم. به قول همه حتی... دود هم نمیتونم بکنم.

آقا اصلا ایستگاه آخر مترو میخواد منو کجا ببره. ؟ مگه قراره ببره یه جا غیر از این خراب شده؟

میدونی آخر نا امیدی کجاست؟ که بدونی امید نیست ولی حتی سایه ها هم بی خیالت شن و تو رو به گودال سایه ها نبرن.

شدم مثل کلاغ آواره قصه ها که نه جایی داره بره نه جایی براش موندنیه.

هی تغییر ، هی تغییر . تا آخرش بفهمن عاشق من تغییر ناپذیر بودن نه منه تغییر کرده.

یعنی به عبارت ساده تر برم . گورم رو گم کنم.

اینه قصه ی دیگری در من.


پس نوشت :1- یه زمان کوتاهه. تمام میشه. میدونم.

2- ببخشید بدون اجازه از نوشته همتون استفاده کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 9:36  توسط زارامینو  | 

.......

به همین سادگی دوستش دارم.

حتی اگر گاه بیگاه بر خیالم بدود و جای کفشش همه جای خیالم را گل آلود کند.

حتی اگر افکارم را خط خطی کند و با نیشخندش مرا به سخره بگیرد.

حتی اگر بر نقاشیهای ذهنم رنگ سیاه بریزد و من گریه کنم و دوباره بشوم نقاش باشی تنبل کلاس.

حتی اگر خودش را در پشت نقاب خونین دراکولا پنهان کند و مرا از امروز بترساند.

حتی اگر مرا نبیند و فقط از ذوق خیابان های شلوغ مملو شود.

حتی اگر تلخ باشد مثل شکلات تلخ قفسه ی زندگی ام.

دوستش دارم. به همین سادگی.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 12:59  توسط زارامینو  | 

انتظار

بوف بد یمنی من میخواند

و تلنگر بر ذهن

مرگ امید بسا نزدیک است.

باد اوهام و فراموشی ها،

                        در میان رویا           اسب میتازاند.

و هزاران روح ویران گنه آلوده

                     زیر لغزان پای امید من

                                        نغمه ی تنهایی میخوانند.

ماه آرام آرام ،

             در بر تاریکی خوابیده ست.

آن رخ خورشید را پوشانده

                               ابری ، رنگ او حسرت .

این منم در کوره راه شهوت

                     در پی بیراهه

                                  در پی بیراهه ای در آفتاب

این تویی کاینسان نگاهت بسته ست.

چشم میگردانی

               در دلت یک دنیا ، در نگاهت من و یک آینه از پاکی ها.

و....

زارع نور خیال خامم

               ریخت نورش را

                               گاه گاه این کویر متروک

تو مرا میبوسی

                 دل به دلداده ویران دادی.

این تویی خامشی رو به هیاهویی سبز.

که من ویران را با بوسه

                  در برت گنجاندی

بوف بدیمنی من خوابیده ست....

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 9:21  توسط زارامینو  | 

فاصله...

تمامی حماقتم ، نادانی بودنم در صفحه ای سیاه ست. که تو مرا نمیبینی  و ذهن بیمار من به دنبال خطی،  اثری سیاه در سیاهی.

قلبم عصیان کرده که تمامی وجودت را به کنکاش ناخواسته می برد تا شاید ردی شوی بر تمامی نبودن های سیاهی بر صفحه ی سیاه.

دلم به اندازه ی وسعت مهرت در هم لولیده . صدای قلب ابله ام فضای نیستی را به لرزه در آورده .

آه !آه ! از این رخوت.

آه ! که در برت میآرمم و من تنهایی خود و نبودن تو را جرعه جرعه مینوشم. مینوشم و مسموم ذهن بیمارم می شوم.

آه ! که لبهایت بر چشمانم عشق بازی میکند و چشمه های چشمم به خروش می افتد . نادانم . ابله ام.

آه! صدایم کن . به نامی که هیچ نوایی مرا نخوانده .

دلم از سیاهی گرفته است و نقطه چین ممتد میان ما تمام سپیدی ات را به رخم می کشد.

ساعت شنی دورانی وارون دارد و واژگون شده  و حرکت برایش سکون ست.

آه! من در میان بازوانت اسیرم و خیالم رها در سیاهی پرسه میزند و با نگاه گاه و بیگاهش در پس خط چین میانمان به انتظارت می نشیند.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:51  توسط زارامینو  | 

کابوس....

کابوس های تاریک شبانه مرا به مرز جنون کشانده.تو نیستی و من در خیال خود در پی ات دیوانه وار تمام حکاکی های ذهنم را مرور میکنم. و در آخرین دفتر روشن حکاکی ها نقش نگاهت مرا میخکوب میکند.

و باز کابوس تاریک شبانه. تو نیستی و من در بستر قلبم میغلتم و سیاهی نبودنت را به آغوش میکشم. صدایت تمامی آرامش بستر تنهایی من است.

انگشتانت ذهن سرب آلود مرا لمس میکند.خیالم را به ناکجا آباد اوهام میبری.

خیره مینگرم. سیاهی تمامی اتاقم را در بر گرفته و حجمی از حضورت بستر مرا روشن میکند.

نمیدانم غمگینم یا کابوس های شبانه مرا به مرز جنون کشانده.!!!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 20:38  توسط زارامینو  | 

آینه....

انتهای این آینه کجاست؟

تاولهای پایم مرا از حرکت وا میدارد.

خسته ام.

نمیدانی عشق راستین یعنی چه!

نمی دانی باور عشق یعنی چه!

نمی دانی فراموشی باور یعنی چه!

من باور عشق راستین را به فراموشی سپرده ام.

در آینه سرگردانم.

خیالم را باد ویران میکند.

خیالم را باد با خود میبرد.

خالی ام از هیچ.

پر ملال، پر رخوت ، خسته.

انتهای این آینه کجاست؟

تکه های سربی اندیشه بر بالهای باد می رود.

تمام داشته هایم ویران است

سرگردان در گردباد فراموشی.

تاولهایم خراشیده ست.

خراش سنگهای پیوند خورده با آینه.

مسخره ترین کابوس دنیا را می بینم.

پیوند سنگ و آینه!

می خندم

می خندم که میپنداشتم سنگ و آینه دشمن اند.

باورهایم ویران میشود.

خونی بیرنگ از پاهایم جاری است.

باز می خندم.

سرخی اش!؟

باورهایم ویران می شود.

دستهایم یخ زده.

اشک از چشمانم جاری است.

دستهایم بی حرکتند.

باز باوری غلط.

باد اشکهایم را با خود میبرد.

هیچ نیست جز باد و سنگ و آینه ی بی انتها.

باز می روم. باز می مانم. باز میگریم.

نهیبی بی امان در دلم!؟

.......!؟

چه میگویم؟ خنده دار است!

کدامین دل؟

بر زمین می افتم.

با زانوانم بر زمین می افتم.

دستانم بی حرکت است.

چشمانم را میبندم.

بر زمین می افتم.

بر سنگ سجده میکنم.

انتهای این آینه کجاست؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 6:11  توسط زارامینو  |