دل نوشته های یک ذهن سیال .....
نبودن هیچگاه به سختی فراموش کردن یک لحظه بودن نیست...
و فریادی خاموش بر لبانت جاری است وقتی که نقش سنگفرش خیابان تنها پناه چشمان به آب نشسته ات شده اند وقتی بند بند وجودت در هم میشکند وقتی که پاهایت بر زمین کشیده میشود وقتی گونه هایت از جنگ اشک و باد منجمد شده اند این منم در انتظار یک... و نمود همان تکرار مکررات زندگی و بس.... پی نوشت : 1- دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم 2- این نیز بگذرد.... 3- میان تمام لبخندها اشکی نهفته است و کاش همیشه پنهان بماند. و چه زیبا میخندی ، وقتی که تمامی هستی را به زیر سوال بودن میبری و اشک های سیاه نافرجامی بر روی کاغذ خط خورده که تمامش رنگین دستان به حسرت قلم نشسته اند ارتعاش لبان بدون صدایی خاموشی میشکند و لرزش افکار پی در پی..... درز درز ترک های وجود از بوی شهوت ناخواسته مملو و سکون مطلق در اختیار قطره قطره تاریکی بر مژگان حنجره دریده چشمان به سیاهی نشته لبهای مرتعش و خاموش افکار لرزان و ترک های مملو از شهوت دستان آویزان در دوسوی حجمی اثیری و چه زیبا میخندی جمجمه ویران وتکه های سربی اندیشه بر زمین و زمین می بلعدش شاید بزاید طرحی نو از اندیشه بر روی حجمی از بودن و نادانسته در روزی فراتر از فرداها جمجمه متلاشی و اندیشه ها ی سنگین بی وزن نشسته بر کمر باد تا زمینی در فرامرز های این زمین باطل را بارور کند... از موهای ژولیده م واسه خودم طناب دار میبافم و از مدار خورشید شب چوبه ی دار. بکارت ذهنم دست نخورده باقی مونده. عجب باکره پاکدامنی ام من. دیگه روی پنجه هام بلند نمیشم تا کتابای قفسه بالا رو ببینم. بوشون منو سر کیف نمیاره. راستش حالم از کتاب به هم میخوره. دیگه از خیانت مردای زن دار هم دلم نمیگیره بذار خوش باشن. به من چه. هی روزگار! نه یقه ای دارم که از سوز سرمای نبوده توش قایم شم. نه پاتوقی که برم و یه سیگار دود کنم. اصلا مگه بلدم سیگار بکشم. به قول همه حتی... دود هم نمیتونم بکنم. آقا اصلا ایستگاه آخر مترو میخواد منو کجا ببره. ؟ مگه قراره ببره یه جا غیر از این خراب شده؟ میدونی آخر نا امیدی کجاست؟ که بدونی امید نیست ولی حتی سایه ها هم بی خیالت شن و تو رو به گودال سایه ها نبرن. شدم مثل کلاغ آواره قصه ها که نه جایی داره بره نه جایی براش موندنیه. هی تغییر ، هی تغییر . تا آخرش بفهمن عاشق من تغییر ناپذیر بودن نه منه تغییر کرده. یعنی به عبارت ساده تر برم . گورم رو گم کنم. اینه قصه ی دیگری در من. پس نوشت :1- یه زمان کوتاهه. تمام میشه. میدونم. 2- ببخشید بدون اجازه از نوشته همتون استفاده کردم. به همین سادگی دوستش دارم. حتی اگر گاه بیگاه بر خیالم بدود و جای کفشش همه جای خیالم را گل آلود کند. حتی اگر افکارم را خط خطی کند و با نیشخندش مرا به سخره بگیرد. حتی اگر بر نقاشیهای ذهنم رنگ سیاه بریزد و من گریه کنم و دوباره بشوم نقاش باشی تنبل کلاس. حتی اگر خودش را در پشت نقاب خونین دراکولا پنهان کند و مرا از امروز بترساند. حتی اگر مرا نبیند و فقط از ذوق خیابان های شلوغ مملو شود. حتی اگر تلخ باشد مثل شکلات تلخ قفسه ی زندگی ام. دوستش دارم. به همین سادگی. بوف بد یمنی من میخواند و تلنگر بر ذهن مرگ امید بسا نزدیک است. باد اوهام و فراموشی ها، در میان رویا اسب میتازاند. و هزاران روح ویران گنه آلوده زیر لغزان پای امید من نغمه ی تنهایی میخوانند. ماه آرام آرام ، در بر تاریکی خوابیده ست. آن رخ خورشید را پوشانده ابری ، رنگ او حسرت . این منم در کوره راه شهوت در پی بیراهه در پی بیراهه ای در آفتاب این تویی کاینسان نگاهت بسته ست. چشم میگردانی در دلت یک دنیا ، در نگاهت من و یک آینه از پاکی ها. و.... زارع نور خیال خامم ریخت نورش را گاه گاه این کویر متروک تو مرا میبوسی دل به دلداده ویران دادی. این تویی خامشی رو به هیاهویی سبز. که من ویران را با بوسه در برت گنجاندی بوف بدیمنی من خوابیده ست.... تمامی حماقتم ، نادانی بودنم در صفحه ای سیاه ست. که تو مرا نمیبینی و ذهن بیمار من به دنبال خطی، اثری سیاه در سیاهی. قلبم عصیان کرده که تمامی وجودت را به کنکاش ناخواسته می برد تا شاید ردی شوی بر تمامی نبودن های سیاهی بر صفحه ی سیاه. دلم به اندازه ی وسعت مهرت در هم لولیده . صدای قلب ابله ام فضای نیستی را به لرزه در آورده . آه !آه ! از این رخوت. آه ! که در برت میآرمم و من تنهایی خود و نبودن تو را جرعه جرعه مینوشم. مینوشم و مسموم ذهن بیمارم می شوم. آه ! که لبهایت بر چشمانم عشق بازی میکند و چشمه های چشمم به خروش می افتد . نادانم . ابله ام. آه! صدایم کن . به نامی که هیچ نوایی مرا نخوانده . دلم از سیاهی گرفته است و نقطه چین ممتد میان ما تمام سپیدی ات را به رخم می کشد. ساعت شنی دورانی وارون دارد و واژگون شده و حرکت برایش سکون ست. آه! من در میان بازوانت اسیرم و خیالم رها در سیاهی پرسه میزند و با نگاه گاه و بیگاهش در پس خط چین میانمان به انتظارت می نشیند. کابوس های تاریک شبانه مرا به مرز جنون کشانده.تو نیستی و من در خیال خود در پی ات دیوانه وار تمام حکاکی های ذهنم را مرور میکنم. و در آخرین دفتر روشن حکاکی ها نقش نگاهت مرا میخکوب میکند. و باز کابوس تاریک شبانه. تو نیستی و من در بستر قلبم میغلتم و سیاهی نبودنت را به آغوش میکشم. صدایت تمامی آرامش بستر تنهایی من است. انگشتانت ذهن سرب آلود مرا لمس میکند.خیالم را به ناکجا آباد اوهام میبری. خیره مینگرم. سیاهی تمامی اتاقم را در بر گرفته و حجمی از حضورت بستر مرا روشن میکند. نمیدانم غمگینم یا کابوس های شبانه مرا به مرز جنون کشانده.!!!!؟ انتهای این آینه کجاست؟ تاولهای پایم مرا از حرکت وا میدارد. خسته ام. نمیدانی عشق راستین یعنی چه! نمی دانی باور عشق یعنی چه! نمی دانی فراموشی باور یعنی چه! من باور عشق راستین را به فراموشی سپرده ام. در آینه سرگردانم. خیالم را باد ویران میکند. خیالم را باد با خود میبرد. خالی ام از هیچ. پر ملال، پر رخوت ، خسته. انتهای این آینه کجاست؟ تکه های سربی اندیشه بر بالهای باد می رود. تمام داشته هایم ویران است سرگردان در گردباد فراموشی. تاولهایم خراشیده ست. خراش سنگهای پیوند خورده با آینه. مسخره ترین کابوس دنیا را می بینم. پیوند سنگ و آینه! می خندم می خندم که میپنداشتم سنگ و آینه دشمن اند. باورهایم ویران میشود. خونی بیرنگ از پاهایم جاری است. باز می خندم. سرخی اش!؟ باورهایم ویران می شود. دستهایم یخ زده. اشک از چشمانم جاری است. دستهایم بی حرکتند. باز باوری غلط. باد اشکهایم را با خود میبرد. هیچ نیست جز باد و سنگ و آینه ی بی انتها. باز می روم. باز می مانم. باز میگریم. نهیبی بی امان در دلم!؟ .......!؟ چه میگویم؟ خنده دار است! کدامین دل؟ بر زمین می افتم. با زانوانم بر زمین می افتم. دستانم بی حرکت است. چشمانم را میبندم. بر زمین می افتم. بر سنگ سجده میکنم. انتهای این آینه کجاست؟... یک نگاه ، یک لبخند یک دلتنگی ناب. یک نگاه ، یک دریا دلهره ، یک انتظار یک آشفتگی ، یک رنگ ، یک پرسش یک نگاه دلتنگ. دلتنگ یک دست یک آرامش ، یک لبخند دلواپس یک رنگ آشفته در پس یک دریا ترس ترس ، از انتظار بی پاسخ میخوابم ، میگریم لبهایش گونه هایم را می بوید نگاهش ، نگاهم را می پوید در برش آرام می آرمم یک دلهره ناب به شیرینی صدای پر هیبت یک بوسه از پریشانی اش یک نگاه ، یک لبخند یک تکلیف ، یک عشق ، یک بودن یک ترس ، یک اضطراب از نگرانی اش یک بوسه ، یک لمس ، یک آغوش تا دلش . زورقی در بادم نه از بندر می آیم ، نه در پی ساحل تنها می روم کجا؟ نمیدانم هر باد ، موافق است گذشته تلخ و هولناک آینده پر بیم و هراس زورقی تنها با پاروهای شکسته تنم زخمی باد و باران پوسیده ام تاولهای آفتاب بر تنم هر تلنگر نابودی ست حتی ماهی زیبا لمس ماهی زیبا برایم مرگ است برایم ترس از مرگ است در آرزوی نسیمی چشمانم به هر سو میدود پلکهایم خسته اند در پی خواب خوابی بلند و طولانی..... در گوشه ای از تنهاییم عود میسوزانم. رقص دود بر فراز عود. میرقصد و پیکره می سازد. می خندد، می گرید ، میرقصد ، صداهای مبهم. گیج خلسه ای ناخواسته . پلکم می افتد. پیکره می سازد. نور شمع ، دود عود ، رقص پیکره . دستانم در دستش. معلقم. پلکم باز ست . نگاهش زیباست. میرقصاندم. عود می سوزد. . نور سوسو میزند. صداها زیاد می شود. میچرخم . قهقهه وشادی. رقص و پایکوبی. صداهای مبهم. نه!؟ به سخره گرفته اند. در نگاهشان معلقم. می افتم. پلکم می پرد. دلم می لرزد . ذهنم ویران شد.... سایه ام مرا به درون گودال سایه ها میکشد کاش میتوانستم دستانش را رها کنم تا به درون سایه ها غرق شود ولی دوستش دارم سایه ام مرا تنها نمیگذارد مگر زمانی که حتی او هم مرا نمی فهمد ولی سا یه است دیگر گاهی به عظمت تمامی ذهنم میشود و گاهی به کوچکی تمامی فکرم. گاهی میخندد و شیطنت وار به دورم میگردد و مرا درگیر باز ی بچه گانه اش میکند و گاهی عبوس و دربند درکنارم میماند گاهی کوچکی و زشتی ام را به رخم میکشد و گاهی میگوید : هی تو این نیستی . ...... اینجا بهشت است. البته اشتباه نگیر . اون بهشت نه. من حوا رو دوست دارم. چون ثابت کرد که آدم میتونه انتخاب کنه. میتونه تجربه کنه. میتونه اختیار داشته باشه. فکر کن الان تو بهشت بودی. دورو برت حور و پری ( آقایون ) و خانم ها هم در ناز و نعمت. حوا جون و آدم وهمه ی بنی بشر هم دورو برت ( چه جمعیتی ). البته بهشت خیلی بزرگه. پا رو پا انداختی . کیف میکنی. همه ی چیزای خوب هم دورو برته. فقط یه چیز بد هست. یه حسرت تو دل همه ی اونایی که تو بهشتن. از آدم گرفته تا من یا تو . درخت ممنوعه. خودتون بگید کودومتون نمیخواد بدونه اون درخت چیه و تجربه ش کنه؟ همینه. بدون اینکه بدونی گناه و بدی چیه و فقط خوبی رو میبینی ، چطور حق انتخاب داری؟ فقط یه بدی تو تمام بهشت هست اونم تجربه ی یه مزه ست. یه میوه از یه درخت یا از یه بوته یا هرچی. تو فقط باید خوب باشی تا تو بهشت بمونی. پس اختیار کجاست؟ فقط میتونی نوع حور و پری یا غذات رو عوض کنی. ببخشید پس فرق آدم و حیوون کجا میره؟ من حوا رو دوست دارم. چون الان میتونم خوب یا بد رو انتخاب کنم. حتی اگه همه ش بد باشه انتخاب با منه. هم اینجا عذاب میکشم هم اونجا. البته واسه چند سال بیشتر نیست. بعدش خلاص. اگه خدا دلش خواست بعد میفرستتم ته بهشت. با این تفاوت که دیگه یه حسرت تو دل همه ی آدم ها از آدم تا من یا تو وجود نداره. باد می وزد برگهای سرگردان صدای شکستن اشکهای خیابان در زیر پای هر عابر باد می وزد باران می بارد اشکها شسته می شوند نمیدونم دلم گرفته یا ذهنم خسته و اسیر روزمرگی شده. ؟ دلم میخواد برم کنار دریا داد بزنم خسته شدم. از همه چیز . ولی دریا وحشی نیست. خیلی آروم. حداقل این روزا آروم. دریای آروم واسه من معنی نداره. دریای وحشی با موج های بلنده که تمام صدای فریادتو با خودش میبره. تمام اشکاتو میشوره. رنگش اینقد کدر که هیچکی نمیتونه اندوه تورو توش پیدا کنه. ولی دریا آروم ، حتی اشکام توش پیداست. دلم گرفته. دلم تنگه. دلم خسته است.
| Design By : Night Skin |

