عاشق بودند، خمار و آشفته
زیباترین بود و معشوق تنها ترین
:"پدر گفت بیا . مرا به همسری ات در خواهد آورد"
برق نگاه و لبخندی به عظمت زیبایی اش و غربت تنهایی.
جشن ، هلهله ، همگان بودند.
به حجله رفت
:"زیباترین تو از آن منی. تنها از آن من بی کس "
طنینی مردانه با تمسخر :" تو نیز از آن منی، بی کس"
و صدای خنده بد مستی شان.
تنها قطره ای اشک و نفرتی
.............
لاشه ی زنده ای در زیر چادری سیاه
:" بیمار است. سلاخی اش کن ، سلاخ "
گلوی لاشه بر چوب
نفرتش مهار شده ی ویرانی، سلاخی
تبر را برداشت
_خندها پر صدا در گوشش همچنان در گردش
نگاهی به لاشه ی زنده در زیر چادر سیاه
_ زیباترین او را به حجله ی تمسخر وانهاد
لاشه از عذاب خلاص شود
تبر را بلند کرد. به بالای سر برد. و نفسی از حسرت
لاشه تکانی خورد
دستش را محکم کرد. انگشتانش را بر چوبه ی تبر فشرد
آهی برخواست و زمزمه ای گنگ
گوشش از صدای خنده پر بود
زمزمه بلندتر شد. به بلندای فریادی
:" امان ده آشفته ، امان. ! خمارم من . خمارت "
خنده خاموش شد. لرزید . بر زمین افتاد
چادر سیاه در گوشه ای
زیباترین محو بود . محو در لاشه ای از عفونت.
تنها زمزمه آخرین شب
همای نجوای شیرین با هم بودن.
:" نخواستم آشفته . نبودم من . ببخش. خلاصم کن"
و تنها نگاه
تبر در دست. ضربتی با تمامی عشق
در برش آرمید. آرام. در آغوشش کشید
و گفتند
:" سلاخی آشفته ، خمار لاشه ی زیباترین شد . و خونش بستری برای خوابش. خوابی طولانی"